تو این مدت کلی اتفاق افتاده ولی نمیدونم چرا اصلا حال و حوصله نوشتنشون رو ندارم. جدیدا حس میکنم که ما اینجا خیلی تنهاییم. عملا با کسی رفت و آمد نداریم. صبح که از خواب بلند میشیم میریم دانشگاه یا کلاس داریم یا کتابخونه پلاسیم. بعد از ظهر هم حوالی 3-4 برمیگردیم خونه دوباره اینترنت و بعد خواب. خیلی زندگی کسل کننده ای شده. عملا بدون تفریح بدون یک دوست خوب. نمی دونم این مشکل همه بچه هایی هست که خارج از ایرانن یا فقط مشکل ماست. خلاصه که کلی بی حوصله ام این روزا و حتی فیلم دیدن که تفریح بسیار نرمال و دست پایین من بوده از وقتیکه اومدم اینجا بنا به خرابی لب تاپم تعطیل شده و این برای منی که عشق فیلم بودم فاجعه ی عظیمیه.
والله من از ایران در رفتیم اومدیم اینجا درگیری رو هم باخودمون آوردیم. هر روز درگیری بین پلیس و ملت اینجاست که من از اخبار میشنوم. بخت ما رو هم مثل اینکه با درگیری و بزن بزن نوشتن. از وقتی یادمه جنگ بوده و درگیری. خیر سرمون تو اوج جوانی هستیم و نهایت لذت رو باید ببریم. من که هیچ برنامه ای برای سلامتی روانم ندارم و جالبه در این جور شرایط باید اظهار خوشبختی هم بکنم.شاید هم خوشبختی همینه و من انتظارم خیلی زیاد هست. فقط ترسم از اینه که 5 سال بعد من دوباره اینجا حرفهایی از این جنس بنویسم. پنج سال قبل که اوضاع به مراتب بهتر از این بود و واقعا افسردگی ای که من الان حس میکنم درکل زندگیم سابقه نداشته. یه جورایی حس میکنم این حالت برام عادی شده و تلاشی برای از بین بردن این حس نمیکنم. اشک ریختن های شبانه ،احساس عدم امنیت یه جورایی اینروزا همراه من شدن . گله ای نیست. خودمونو سپردیم به زندگی تا ببینیم ما رو به کجا خواهد برد
جواب دانشگاه مانیتوبا هم رسید و اکسپت شدم که این اکسپتنس تا شش ماه اعتبار داره.منتها بحث اصلی بورسه که استاد در تکاپو هست تا بورسی جور کنه
باورتون میشه وقتی میل اکسپنس رو دیدم اصلا خوشحال نشدم؟! یعنی نه خوشحال شدم نه ناراحت. اینم از دیونگی من:))

