خلاصه با کلی بند و بساط عازم شدیم و توی پارک هم هرجا دنبال باربیکیو گشتیم نبود. ما یک ماه قبل هم اونجا بودیم و باربیکیو اسپات های خیلی خوبی داشت. خلاصه یه جا رو پیدا کردم که زنجیر باربیکیو رو زمین بود و ما هم آیکیو زدیم که حتما خودش رو دزدیدن و از اونجایی که اثرات زغال رو زمین بود تصمیم گرفتیم همونجا بساط رو علم کنیم. هنوز سیخ چهارم رو رو آتیش نذاشته بودیم که یه ماشین پلیس جنگل به همراه 3 عدد پلیس کنارمون نگه داشت. دوستان پلیس بعد نزدیک شدن اول درخواست کردن که آتیش رو خاموش کنیم و ما که هنوز دلیلش رو نمیدونستیم هی اصرار که 5 دقیقه بعد نمیشه که یکی از اونها که خانم بود با تحکم حالیمون کرد که شوخی نداره. بعد خاموش کردن آتش از ما که هنوز مات بودیم کارت شناسایی معتبر خواستن و تنها یکیمون گواهینامه داشت. قبلش که گفتیم هیچکدوممون همراهمون کارت شناسایی معتبر نداریم همون خانمه گفت که متاسفانه در اینصورت یکیتون رو باید همراهم ببرم!!
بلاخره بعد نیم ساعت سوال و جواب 470 دلار جریمه شدیم. توجیهشون هم این بود که این چند روز به خاطر بارندگی کم ما تو همه ی پارک های جنگلی آتش رو ممنوع کردیم و همون ورودی جنگل هم تابلوشو زدیم که بعدا که ما رفتیم چک کنیم یه تابلو خیلی کوچیک اونم تو جایی که سخت بشه دید زده بودند
خلاصه رو دست ما 3 تا سیخ نصفه پخته کباب با یه جریمه ی 470.15 دلاری موند و قرارشد 12 تا 22 سپتامبر بریم دادگاه و درخواست بدیم که این جریمه رو کم کنند
یعنی حیثیت نذاشته این استاد ما. شدیدا در فکر تدارک مهمونی باربی کیو هست برای هفته بعد و من بعضی وقتا فکر میکنم این همه انرژی که برای این مهمونی میذاره یک صدمش رو برا من میذاشت کلی الان جلو بودیم. من که تصمیم گرفتم شرکت نکنم تو اون جشن به نشانه اعتراض!!
خلاصه فک کنم بشه ماجراهای این استاد رو یه کتاب کرد.ولی جون مادرتون قبل اینکه استاد انتخاب کنید مطمئن باشید که دودرنباشه و کسی که داره اون استاد رو بهتون توصیه میکنه اونم دودر نباشه
تا 10 جولای که استادم از سفر دور دنیا و 2 ماهه اش (مثلا سبتیکال!!) برمیگرده باید چندتا ریپورت توپول براش آماده کنم تا بلکه یکم خجالت بکشه ! یعنی گروهی داریم دودر و با تموم اطمینان میتونم بگم که دودرترین و بیخود ترین گروه این دانشگاه میتونه رتبه بگیره. قصه اش خیلی طولانی هست ولی یه دو ماه پیش به استاده گفتم که من میخوام ترنسفر کنم به مستر و خیلی ریلکس جواب داد که هر جور خودت دوس داری!! قضیه اینه که هنوز که اولین مرحله تز هستم هیچ چیزی نمیدونه و واقعا تصور نمیکنم که بتونه از من تو دفاع حمایت کنه.اصلا خبر نداره چه دستگاههایی توی آزمایشگاهمون داریم. تا حالا گروه ما 2 تا ارائه داشته برای کمیته یکیش من و یکیش یه دانشجوی فوق و توی هردو تا جلسه من اگه جای این استاد بودم آب میشدم. ملت رو جمع کرده میگه بگین ما رو چی کار کنیم. و یکی از اونها هم که مرد از بس لبخند تمسخرآمیز کرد. البته حق هم دارن. خود استاد باید برا خودش اعتبار کسب کنه و اینجوری نباشه که تنها به مد لباس و پیرهنش فکر کنه. این استاده اخلاق خیلی خوبی داره ولی واقعا جاش دانشگاه نیست و ما بچه ها به این نتیجه رسیدیم که این باید میرفت دکترای مد میگرفت تا عمران!!
خیلی دوست دارم به مستر ترنسفر کنم و یه چند سالی کار کنم بعد برم یه دانشگاهی که واقعا رنکش خوب باشه درس بخونم. یا حداقل استادی که بدونه میخواد چیکار کنه و با زندگی دانشجوهاش بازی نکنه.
خلاصه که این روزا دوره افتادم تو دیپارتمانتهای مختلف دنبال دستگاهها و آدمهایی که بتونن بهم کمک کنن و از اونجیی که این استادم هم رپیوتیشن reputation خوبی نداره خیلی سخت ملت راضی میشن با ما همکاری کنن.
پ.ن. امروز تو فیس بوک متوجه شدم یکی از بچه هامونم مامان شده. البته همسرش تو لیست دوستای من هست و از اونجا فهمیدم. از اونجایی که نمیخوام اسم بیارم یه کوچولو توضیح میدم که این دوستم ساکن تهران و چادری بود و خیلی هم مهربون و چند سالی بود ساکن دبی و اخیرا قطر بود.
تهران هم که اومدم یک مدت یه مجتمع مسکونی به همراه برادرم زندگی میکردم. همسایه بغلی مون یه آقایی بود که فک کنم تو هواپیمایی کار میکرد. هر از گاهی صدای بحث و جدل اونها هم میومد ولی خدا خیرشون بده رعایت میکردن و صداشون رو بالا نمیبردن. ماتو طبقه سوم یکی از بلوک های مجتمع ساکن بودیم. تو طبقه همکف یه خانواده بودن که دو تا پسر و یک دختر داشتن. اتاق ما هم پنجره اش به یه محوطه ای باز میشد که تقریبا حیاط خلوت اون خونواده بود. اولین دعوای این خونواده رو خوب یادمه.چه فحش هایی که بهم نمیدادن و همدیگر رو بی بهره نمی ذاشتن!! خانم به آقا-آقا به خانم. وضع اسف باری بود و شیشه بود که این وسط میشکست. بار دوم دیگه فاجعه بود در حدی که یادمه پلیس اومد. این بار دعوا بین پدر و پسر بود و باز حرفهایی که بهم میزدن هوش از سر آدم میبرد. یادمه تو اون دعوا شیشه ها و حتی در خونه شون رو هم شکوندن. خیلی لحظات زجرآوری بود و این وسط پسر کوچیکه سعی میکرد همه رو داخل خونه بکشه تا بیش از این آبروریزی نشه. من که اون لحظات از بس گریه کرده بودم و فشار بهم وارد شده بود دندونام بهم میخورد.
این خاطرات امروز وقتی صدای دعوای زن و شوهر همسایه رو شنیدم به یادم اومد. صدای گریه و جیغ و داد زن رو نمیتونستم تحمل کنم و مردد از اینکه به پلیس زنگ بزنم. از لحن دعواشون میشد فهمید که چینی هستن و این اولین بارشون نبود که صدای داد و فریاد و گریه از خونه اونها میشنیدم.
تو این مواقع آدم مردده که چیکار کنه. پلیس اینجا هم قربونشون برم اگه بهشون زنگ بزنی و همچین چیزی گزارش بدی احتمالا تا یه مدت دست از سرت برنمیدارن و این وسط خدا میدونه همسایه به بهانه ی خبر دهی به پلیس و دردسر درست کردن براش چه جوری جبران کنه. تصمیم گرفتم باز اینبار اگه سر و صدایی اومد برم درشون رو بزنم و بگم که صداشون مزاحم من هست شاید اگه این وسط کسی داره کتک میخوره بتونه یه کاری بکنه.
متاسفانه !!
امیدوارم که برای همه دوستان سال خیلی خوبی باشه و برای دنیا یک سال پر از آرامش و به دور از هر گونه جنگ.
تو این شهر برای سال نو تقریبا سه تا مراسم برگزار شد. یکی از طرف ایرانیان مقیم مانیتوبا یک شب قبل سال نو یکی از طرف دانشجویان دانشگاه مانیتوباشب سال نو و یکی هم از طرف کردهای ساکن مانیتوبا تو 26 مارچ!!
ما هیچ کدوم رو شرکت نکردیم. چون واقعا بدون اکیپ اگه بخوای تو این جور مراسم ها شرکت کنی زیاد خوش نمیگذره و ما ترجیح دادیم با 4 نفر دیگه خودمون رو به یه شام تو یه رستوران مهمون کنیم.
دیشب هم خونه ی یکی از بچه ها که همسرش تازه از ایران اومده مهمون بودیم و تا 2 نصفه شب اونجا پلاس بودیم که کلی خوش گذشت. در مورد بهار وینی پگ هم بگم که دما از 30- بالا اومده و الان حوالی 10- هست و با وجود این دما درخت هایی که شکوفه زدن درجا هم یخ بستن!
پ.ن. مورد دانشگاهی من فعلا درست شد. منظور از فعلا اینکه رییس faculty of graduate studies طی نامه ای بعد ابراز محبت فرمودن گفتن که برخلاف تمامی تصمیماتشون درستشون در موردهایی مشابه مورد من که حکم به اخراج اون بندگان خدا داده بوده در مورد من خیلی تخفیف داده و حکم اخراجم رو نداده. من دقیقا ترجمه ی فارسی جملاتش رو نوشتم اینجا. و به جای اخراج تمامی درسهایی رو که تو ترکیه پاس کرده بودم باید بیخیال بشم و هیچ کدوم رو نمیتونم ترنسفر کنم. حتی credit اونها هم ترنسفر نخواهد شد. حالا چرا گفتم فعلا. این استاد من بعد اینکه نامه رو دید فرمود که این آقا تو رو ول نخواهد کرد و در فرصت های مناسب و به بهانه های مختلف پرونده ی تو رو بیرون خواهد کشید.
در مورد هوا هم بگم که دمای 10- واقعا برای این شهر هوای بهاری محسوب میشه! در مقابل دمای 35- واقعا این دما بهاریه دیگه.نه؟!!
این مشکل حتی ممکنه به قیمت اخراج شدن من از این دانشگاه تموم بشه و طوریه که اگه این اتفاق بیفته در هیچ یک از دانشگاههای آمریکا و کانادا حق درس خوندن ندارم.
چند روز قبل برای یه بورسی مدارکم رو بردم تحصیلات تکمیلی و دو تا کارنا مه ی دانشگاههای ترکیه رو هم ضمیمه اش کردم تا مثلا خیر سرم معدلم یکم بیاد بالا. نگو توی یکی از این کارنامه ها نشون میدم که من هنوز تو ترکیه دانشجوام. درحالیکه من سه بار با اونها مکاتبه کردم و درخواست withdraw کردم. یعنی گفتم که دیگه نمیخوام بیام.
حالا اونا یا یادشون رفته یا کوتاهی کردن نمیدونم. فقط اینو میدونم که اینها من رو متهم کردن به اینکه اولا چرا دو جا دانشجویی و ثانیا چرا به محض ورود دانشگاه رو از این موضوع باخبر نکردی. در حالی که به محض ورود کسی از من چیزی نخواست . قراره دو شنبه توی جلسه ای در این مورد نصمیم بگیرن و اگه من نتونم ثابت کنم که این اشتباه من نبوده با یه لبخندی که مختص خود این کانادایی هاست عذرم رو خواهند خواست.
از طرف دیگه هم که استاد امیر. هرروز یه برنامه داره باهاش. یک مصری که یه مافیا از مصریا اینجا راه انداخته و طوری رفتار میکنه که بچه ها زیرآب همدیگر رو بزنن. از طرفیم که هرروز بحث بورس رو وسط میکشه که دارم بهت پول میدم. و جالب اینه که امیر در عرض دو ماه پروپوزالشم نوشته ولی از اونجایی که این تز قبلا دو بار باشکست مواجه شده استاد دیگه عملا علاقه شو از دست داده.
کلا روزهای سختیه. دعا کنید برامون